شهيد مهدى عابدى تهرانى
گرماي جنوب درتابستان شايد براى خيلى از دوستان قابل تحمل نباشد. به ياد دارم در اردوگاه شهيد مدني در ‏تابستان بچه ها از شدت گرما در محلي كه چند كولر گذاشته شده بود مشغول استراحت بودند. در همين هنگام ‏مهدى را مى ديدم كه در داخل چادرى رفته و مشغول نماز مى شد . وقتى از او سوال كردم اين چه نمازى است ‏كه توى  اين گرما  مى خوانى گفت نماز قضا مى خوانم.‏
نمى دانم در سن 15 سالگى چه نماز قضائى داشت؟ ولي انگار نماز خود را از بدو تولد مى خوانده....‏
اديب ‏
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------


سر کلاس تخريب ( تخريب ديگه که تو جبهه و جنگ و خلاصه اين جور جاها خيلي مهم و اساسي هست) ‏استادي که درس مي داد حرفاي خيلي قشنگي مي زد:‏
‏ مي گفت : تخريب رو خيلي خوبه که ياد بگيريد مطمئنا به درد همتون مي خوره به درد تک تکتون مي ‏خوره. همتون مي تونيد از اين تخريب استفاده کنيد به نحو احسن. ‏
حالا ما هم که با خودمون مي گفتيم آخه چه جوري به درد هممون مي خوره . ما که جبهه نرفتيم يا الان که ‏جنگ نيست .‏
‏ بعد گفت : مي دونبد کجا به درد مي خوره ؛ براي تخريب نفس ؛ تخريب غرور ؛‌ تخريب هواهاي نفس؛ اون ‏تخريب چي موفق هست که اول بتونه نفس خودش رو تخريب کنه...  .‏
همينجور که اينا رو مي گفت ديدم راستي عجب حرفي گفت ها حالا مي فهمم تخريب يعني چي . الان ديگه ‏داشتم خوب درک مي کردم که تخريب جي هاي جبهه و جنگ ؛ چي رو تخريب مي کردن و کارشون چي ‏بوده.‏
در ادامه حرفاش گفت: اينم بگم تخريب يه حالتش خوب نيست....   ‏
بعد از اينکه اون حرفا رو شنيده بودم اين دفعه واقعا موندم که چي مي خواد بگه خوب گوشامو تيز کردم که يه ‏وقت چيزي از حرفاش از دستم نره
بعد گفت: يادتون باشه تخريب رو که ياد مي گيريم نبايد ازش براي تخريب شخصيت آدما استفاده کنيم اگه مي ‏خواهيم از کسي حرفي بزنيم احترام شخصيت و مسلماني و مومن بودنش رو نگه داريم و الا پيش خدا بايد ‏جواب بديم ...  . ‏
اينجا بود که با خودم گفتم واقعا بچه هاي تخريب ؛‌نفسشون رو تخريب کردن و روحشون رو ساختند . کاش ‏خدا توفيق به من هم بده تا بتونم يک تخريب چي موفق باشم.‏

التماس دعا
----------------------------------------------------------------------------------------------------

خاطره خرمشهر
همه از خستگي بيحال رو زمين ولو شده بودن
آفتاب داغ خرمشهر مزيد بر علت بود و رمقي براي بچه هاي تخريب باقي نگذاشته بود
شب قبل عراقيا با استفاده از توپخانه تمام خرمشهر را گلوله باران شيميايي کرده بودن
يه عالمه از رزمنده ها شهيد ومجروح شده بودن و ما که کمتر صدمه ديده بوديم بعد از درمان سرپايي برگشته بوديم تو ساختماني که حکم مقر برامون داشت
حالا همه تو حياط ولو بودن
يه دفعه صداي وحشتناک صوت خمپاره تو فضا پيچيد
چشمامو بستم و فقط منتظر انفجار شديد بودم
هيچ صدايي نيومد خيال کردم شهيد شدم
نفسم بند آمده بود
آرام يکي از چشمامو باز کردم
خبري نبود.      تپش قلبم را احساس ميکردم
حدس زدم گلوله عمل نکرده
سرمو بلند کردم همگي سالم بودن وتقريبا حال منو داشتن
با بهت به هم نگاه ميکرديم ودنبال گلوله منفجر نشده
صداي خنده بلند يه نفر از پشت سرم آمد
به عقب برگشتم
اصغر بود که ميخنديد البته با بلنگوي دستي تبليغات
بله اصغر بود که استاد در تقليد صداي انواع گلوله و هواپيما
شليک خنده بچه ها تو فضا پيچيد
حالا اصغر بود که فرار ميکرد و سيد مرتضي با سنگ دنبالش
اصغر با بلندگو التماس ميکرد و ميدوييد
مثل اينکه سيد بيشتر از همه ترسيده بود
(مصطفي )

------------------------------------------------------------------------------------------------------
لياقت شهادت
رفيق دانشجويي داشتم که دير به جبهه آمد. گفتم: دير آمدي! گفت: رفتم و جواب کنکور را بگيرم، کمي دير شد. طوري گفت جواب کنکور را بگيرم فکر کردم که رد شده است گفتم: قبول نشدي؟ گفت چرا، قبول شدم. طوري گفت قبول شدم که با خود گفتم: حتماً در يک رشته ي درب و داغون قبول شده است. گفتم: چه رشته اي قبول شدي؟ گفت: پزشکي دانشگاه تهران قبول شدم. گفتم: پس چرا به جبهه آمدي؟ گفت: من اصلاً نمي خواستم به دانشگاه بروم چون در همين عمليات شهيد مي شوم. در کنکور شرکت کردم تا مادرم در فاميلها سر بلند شود و بگويد که بچه ي من خيلي لايق بود. او در همان    عمليات شهيد شد
استاد پناهيان